رمان پناه(قسمت دوم)

۱۵ شهریور ۱۳۹۷
می ایستم و با ذوقی که پنهان شدنی نیست بر می گردم

بعد از چند لحظه دستم را می گیرد و با مهر می گوید :
+خوش اومدی دخترم ، چرا نرفتین بالا ؟
_متشکرم هوا خوب بود

+باباجون ایشون گویا صحبتی با شما دارن
زن هنوز هم انگار در چهره ی من دنبال چیزی است ، انگار سوالی نپرسیده دارد ! حاج رضا دستی به محاسن سفیدش می کشد و می گوید :
_خیر باشه ، بشین آقاجون
باز هم تشکری می کنم و لبه ی تخت می نشینم .زل می زنم به تسبیح قرمزی که هر دانه اش بین انگشتهای مردانه ی حاجی جابه جا می شود .
+خب دخترم ، گوشم با شماست .

منتظرند و کنجکاو به شنیدنم .نمی دانم که از کجا شروع کنم اصلا !
_راستش … خب … می خواستم یه خواهشی ازتون بکنم .
+خیره ان شاالله
با چیزهایی که در موردشان شنیده ام می ترسم محکومم کنند به بی عقلی ! ولی حرفم را می زنم:

_من مشهدی ام ،اینجا دانشگاه قبول شدم، خوابگاه بهم اتاق نداده . مسافرخونه و هتلم که به یه دختر تنها جا نمیده .کسی رو هم نمی شناسم که ازش کمک بگیرم.

+عزیزم،پس پدر و مادرت روی چه حسابی دخترشون رو بی هیچ پشتوانه ای فرستادن تهران ؟!
_حاج خانوم ، بابام ناراحتی قلبی داره خودم نخواستم که بیاد برای ثبت نام ، اون حتی نمی دونه که خوابگاه نرفتم .

+عجب ! چه کمکی از دست ما برمیاد ؟

_می خوام ازتون خواهش کنم که اجازه بدید تا پیدا شدن جا ، یه مدت خیلی کوتاه بمونم توی خونه ی شما ..

نگاهی که بینشان رد و بدل می شود باعث می شود تا احساس خطر کنم ، همسرش بعد از کمی من و من می گوید :
+متوجه منظورت نشدم
_می خوام یه اتاق اینجا اجاره کنم
+کی بهت گفته که ما مستاجر می خوایم ؟

هول می شوم و می گویم :
_قبل از اینکه بیام از یه آقای مغازه داری پرسیدم اون گفت که یه نیم طبقه ی خالی دارید که کسی توش زندگی نمی کنه … من اجاره اش می کنم هر چقدر که قیمتش باشه
+مسئله پول نیست دختر گلم
_ تو رو خدا حاج خانوم ، باور کنید مزاحم شما نمیشم ، فقط می خوام اینجا باشم تا آرامش بگیرم همین .

احساس می کنم جور خاصی به حاج رضا نگاه می کند انگار می خواهد کاری که در توانش نیست را به او پاس بدهد … حاجی سرفه ای می کند و می گوید :
+توام مثل دخترم می مونی ، اما این خونه تا بحال مـستاجری نداشته .

نمی گذارد میان حرفش بپرم و ادامه می دهد :
_منو ببخش نمی تونم قبول کنم
+اما حاج آقا …
_بیشتر از این شرمندم نکن ،اگر خواستی بگو تا با یکی از دوستان حرف بزنم تا جای مناسبی رو معرفی کنه .

با قاطعیت ردم می کند، مطمئن بودم که این خانواده دست رد به سینه ام می زنند ، شاید هم به خاطر ظاهرم !
امیدم پر می کشد ، می ترسم بغض ترک خورده ام سر باز کند . حس غربت می کنم ، با حسرت به در و دیوار حیاط چشم می دوزم و بدون هیچ حرفی بلند می شوم .دختر بچه ای که موقع ورودم دیده بودم از خانه بیرون می آید و می پرد روی تخت و شروع می کند به شیرین زبانی .
قدسی سرش را پایین می اندازد ، ناراحت منی که هنوز نمی شناسم شده ؟
احساس می کنم دلم مثل خاک کف باغچه ترک ترک شده ،از اینجا رانده و از آنجا مانده ام! دسته ی چمدانم را می گیرم و به سمت در می روم .

هنوز در را باز نکرده ام که صدای حاج خانوم بلند می شود :
_صبر کن دخترم … من عادت ندارم مهمون رو از خونم بیرون کنم !

می ایستم و با ذوقی که پنهان شدنی نیست بر می گردم . لبخند می پاشد به صورتم و به همسرش می گوید :
+اگه صلاح بدونید این دختر گلم تا یکی دو روز دیگه که شما براش پدری کنید و جای خوب و قابل اطمینانی پیدا کنی پیش خودمون بمونه ،در ضمن حاج آقا من چند کلوم حرفم با شما دارم .

با شنیدن یکی دو روز وا می روم اما به قول عزیز که از این ستون به اون ستون فرجه! قدسی چشمکی می زند .
نمی دانم چرا ، اما حسی به من می گوید که این دختر را بیش از این ها خواهم شناخت .
حاج رضا وقتی چهره ی منتظرم را می بیند که وسط حیاط سردرگم ایستاده ام ،تسبیح را در جیب کت سورمه ای رنگش می چپاند و یاالله گویان بلند می شود :
_زهرا خانوم به خودت می سپارم اگه خیره که بسم الله ، با اجازه

و می رود .همسرش که حالا می دانم زهرا نام دارد به من می گوید :
+خب الحمدالله می تونی فعلا اینجا باشی و خیال پدرت رو هم راحت کنی تا فردا پس فردایی که حاجی برات بسپاره و جایی پیدا بشه .از ما که ناراحت نشدی ؟ حق بده که غافلگیر شدیم
_اصلا ! چرا ناراحت بشم ؟ شما خیلی خوبین
و این را از ته دل می گویم !
+خوبی که از خودته.بریم بالا که خستگی راه به تنت مونده ،فقط یه چیزایی هست که فرشته بهت میگه .
_می دونی که پناه جون ! در مورد حجاب و اینا
واقعا برایم مهم نیست این حرف ها اما همینجوری سریع و سرسری جواب می دهم:
+قدسی جون بهم گفته که باید یکم حجاب داشته باشم
_قدسی جون کیه ؟
با دست دخترش را نشان می دهم که نیشش تا بناگوش باز شده و از چشم هایش شیطنت می بارد .
+خدایا ، باز تو آتیش سوزوندی فرشته ؟

با تعجب نگاهش می کنم ، شانه ای بالا می اندازد و می خندد …تازه می فهمم که دستم انداخته بوده ، خنده ام می گیرد !
اما چه چیزی خوبتر از پیدا کردن یک فرشته ی نجات که هنوز از راه نرسیده با من دوست شده !؟

فکر می کنم که تا فردا می میرم از دلهره و بی تابی بی جا ماندن . اما خب امشب هم غنیمت است انگار ! دلم بی تاب رفتن به جای دیگری هم هست
سر خاک مادرم … آخرین بار کی بود که رفتم و اتفاقا سایه ی افسانه هم سنگینی می کرد روی سرم ؟
حالم بهم می خورد از این که همه جا و همیشه حضورش پررنگ است .
یکی نبود بگوید “خب زن بابایی باش دیگه چرا انقد بولدی !”
اصلا پدر را هم خام همین اخلاق مزخرفش کرده بود . کاش او به جای مامان می مرد اصلا ! اما نه پس پوریا چه می شد ؟!
او مگر مادر نمی خواست .تازه از من هم احساساتی تر بود . گوشه ی زبانم را گاز می گیرم و به در و دیوار اتاقی که فرشته به صورت کاملا موقت در اختیارم گذاشته نگاه می کنم .کتابخانه ای پر از کتاب های بهم چفت شده ،تخت خوابی ساده و یک لپ تاپ ، چند قاب عکس از مردانی با لباس جبهه و دو پلاک و …
در می زند و سرک می کشد تو .

_آمار گرفتم ، شام قیمه داریم .
اگر با پای خودم اینجا نیامده و اصرار به ماندن نکرده بودم ، حالا با این شرایط قطعا شک می کردم !
+ راستی پناه جان لباس داری یا بهت بدم ؟
_مرسی تو چمدونم هست .
+اگه خیلی خسته ای یکم بخواب برای شام بیدارت می کنم
چطور انقدر خوبند !؟ می پرسم :
_زشت نیست ؟
قبل از اینکه در را ببندد می گوید :
+نه والا ،خوب بخوابی منم برم کمک مامان

باورم نمی شود که بعد از اینهمه سال دوباره برگشته ام به خانه ای که همه ی دوران کودکیم درونش گذشته.آن هم با آدم هایی که برایم یک روزی عزیزترین ها بودند ولی حالا خیلی دور بودیم از هم .

آن وقت ها که ما بودیم ،اینجا فقط یک طبقه بود اما حالا شده بود دو طبقه و نیم ….

فرشته دستی تکان می دهد و در را می بندد .چقدر خسته ام ،کلی توی راه بوده ام … کمـرم درد گرفته .
مانتو و شالم رو در می آورم و می گذارم روی صندلی ، با آن همه بی خوابی که از دیشب کشیده ام الان تقریبا گیجم.

کیفم را زیر سرم می گذارم و روی فرشی که کجکی وسط اتاق پهن است دراز می کشم ، با اینکه خانه عوض شده و با این مهندسی اش غریبی می کنم اما انگار از همه طرفش هنوز هم صدای مامان به گوشم می رسد.
اشک از کنار چشمم راه می گیرد و می رود سمت موهایم ، غلغلکم می آید … با دست اشک هایم را پاک می کنم و چشم هایم را می بندم .
دلم می خواهد به آینده فکر کنم اما از شدت خستگی زودتر از چیزی که فکر می کنم بیهوش می شوم .
با صدایی شبیه به تق تق چشمانم را به سختی باز می کنم ، انگار پلکم بهم چسبیده …متعجب به اطرافم خیره می شوم . همه جا تاریک تر شده …
گیج شده ام و نمی دانم که چه وقت روز است ، استخوان درد گرفته ام… با سستی می نشینم .

فرشته نشسته و کنجکاو نگاهم می کند .
_چه عجب
_ببخشید خیلی خسته بودم

__چقدرم خوابت سنگینه … چرا رو زمین خوابیدی ؟

_گفتم شاید خوشت نیاد رو تختت بخوابم ،چون خودم اینجوریم
_حساسی پس
_اوهوم،ولی به قول مامان که می گفت اگر خسته باشی روی ریگ بیابون هم خوابت می بره
_واقعا هم همینه
به سینی ای که روی میز گذاشته اشاره می کند و می گوید :
_بفرمایید شام
_مگه شما خوردین ؟!
_ساعت ۱۲ شبه ، مامان نذاشت بیدارت کنم
_مرسی
با ذوق سینی را بر می دارم ، با دیدن برنج زعفرانی و خورشت قیمه و سبزی و دوغ، تازه می فهمم چقدر گرسنه ام شده !
_با اینکه رژیم دارم ولی نمیشه از این غذا گذشت ،خودت درست کردی ؟
_نه مامانم پخته نوش جان …
_به به دستپخت مامانا یه چیز دیگست

قاشق اول را که توی دهانم می گذارم می پرسد :
_مامانت فوت شده ؟
با چشم های گرد شده از تعجب نگاهش می کنم .

ادامه دارد ….
#الهام_تیموری ✍️
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید

⭕️سروش:

sapp.ir/goldokhtar.com

⭕️ایتا:

eitaa.com/goldokhtar

⭕️ سایت:

http://www.goldokhtar.com

دیدگاهتان را بنویسید